راه

دنیا عجیبه خیلی عجیب... وقتی میدوی دنبالش نمیرسی وقتی نمیخواهیش میاد سمتت.... دنیا و مردمش و مرامش اینطوریه....

سه روز گذشت و ازش خبری نیست... بالاخره می فهمه این دفعه مثل دفعات قبل نیست... این دفعه خیلی ازرده شدم خیلی

بعضی راه ها رو که بری برگشت ندارن... اون دنبال یه رود اروم و جاری بود... بدون اینکه به این فکر کنه که من طاقت این سیل های خروشان و تلاطم رو ندارم... من طاقت خواستن و نشدن و نرسیدن و بعد در سکوت رنج بردن رو ندارم... این اغاز پایان ما بود... البته پایان ما از اول اغاز شد ولی تیر خلاص بود تمام این نشدن ها و تحقیرها و نگاه هاش...

این اخری ها نگاهش تغییر کرده بود... با مهر و شوق وصف ناپذیری منو واکاوی می کرد... اما من خسته بودم از بی حاصل بودن از نرسیدن از عطش از تشنگی...از نداشتنش... شوقش برام سوال برانگیز بود... می پرسیدم فقط همین؟؟؟؟؟.... این همه التهاب و خواستن برای همین نگاه ها... اه چقدر شیرین و گرم و سوزان بود نگاهش منو می گداخت... منو می سوزوند... اخه چرا راهی رو اومدی که جز درد چیزی نداشت؟؟؟ چرا شروع کردی و منو تو راه انداختی؟؟ حالا این رنج رو چطور میشه پایان داد؟...

چطور میشه نداشتت... نخواستت جز با خشم ...


نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.