لغزیدن تو چند ثانیه است اما صعود کردن چندین ماه و چندین سال...
با یگانه اشنا شدم ادم عجیب غریبیه.... من با این سبک زندگی اشنا نیستم... شاید ناهشیارانه می خواستم لمس کنم دغدغه این افراد رو... شاید...
خلاصه که تو کف خودمم و اینکه چیکار کنم... تا کجا ادامه داره این ماجرا؟
اومدم خونه عقبه ایمیل تبریک روز استاد دیدم استاد ش جواب داده و بیشتر از کتاب حرف زده و جلد رو رفستاده... نیگاه کردم دیده به اون دختره تو کاهی سومه و من تو همکاری... پنچر شدم بد... من بعد هرگز هرگز با کسی کتاب کار نمی کنم...... هرگز.... مفصل نوشته بودم تو تبریک عوض شده این انسان دیگه نمی شناسمش.... ددیگه دوریم از هم.... خیلی دور.... شاید وقتشه باور کنم این دوری رو... خاطرات خوب رو باید دفن کنم...
این چند روزه والله خشم خودمو سرکوب کردم ولی بدتتر شد اوضاع راستش رگه های قبلی و بی تابی ها پیدا شده و نگرانم... خشم یا این بی تابی؟؟؟؟؟
اخه من با تو چیکار کنم که همه راه ها بن بستن با تو....